سرباز عقل

سرباز عقل

سرباز عقل

.............«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ»..............

«إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم»

خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند. (قرآن کریم. سوره مبارکه رعد آیه 11)

غرب شناسی

روابط کلیسا و حکومت در روم شرقی و روم غربی

ظهور رنسانس و جنگ های صلیبی

 

گفتیم که با فروپاشی تدریجی قدرت مرکزی بعد از شارلمانی، مجموعه ای از قدرت های محلی در قالب نجیب زادگان، بارون ها، دوک ها، شوالیه ها، اشراف و بالاخره دربارها و پادشاهان سعی در اعمال حاکمیت می کردند. جملگی آنان از خود سرباز و قوای نظامی داشتند، زمین در تملکشان بود و بالطبع رعایا چاره ای جز کار و زندگی در کنار این اربابان (یا در حقیقت زیر سایه آنها) نداشتند. ظرف چند قرن بعدی صدها قلعه و برج و بارو  همچون قارچ در اطراف و اکناف اروپا سر برآوردند و هر فئودالی همچون یک پادشاه در منطقه ای  تحت قلمرواش به فرمانروایی مشغول بود. پیروزی یا شکست نظامی در این مقطع از تاریخ اروپا عبارت بود از به دست آوردن و یا بالعکس از دست دادن قلعه و دژهای محل زندگی فئودال ها. در حقیقت نه تنها امپراتوری بزرگ مسیحی (روم باستان) به دو قسمت درآمد، که مسیحیت، یا دقیق تر گفته باشیم کلیسا هم به دو بخش تاریخی «کلیسای ارتدوکس» در روم شرقی و «کلیسای کاتولیک» در غرب تقسیم شد. هر دو قسمت مسیحی بودند و در هر دو حکام، فرمانروایان و پادشاهان خود را خدمتگذار کلیسا دانسته و در مواردی عِرق و تعصبات مذهبی زیادی هم از خود نشان می دادند.

 

با این همه دو نوع رابطه متفاوت میان کلیسا و صاحبان قدرت در دو بخش مسیحیت به وجود آمد. در بخش غربی یا در قلمرو کلیسای کاتولیک، پاپ معتقد بود که صرف نظر از آنکه فروانروایان مختلف چگونه حکومت می کنند، چه نوع وظایفی بر عهده مردم می نهند و انجام چه نوع تکالیفی را از آنها انتظار دارند، امور دینی در حوزه کلیساست و فرمانروایان حق دخالت در شریعت ندارند. به تعبیری دیگر «دین از سیاست جدا بود». کلیسا متولی آن دنیا و فرمانروایان متولی این دنیای مردم بودند. کم و بیش از آغاز مسیحی شدن امپراتوری این وضعیت در غرب اروپا نهادینه شده بود. ولی در روم شرقی یا امپراتوری بیزانس دین و سیاست از یکدیگر جدا به حساب نمی آمدند و امپراتور یا فرمانروا در عین حال نمایندگی کلیسا را هم در اختیار داشت. مشروعیت حکومت در روم شرقی برگرفته از کلیسا بود، در حالی که در غرب فرمانروا مشروعیتش را با ضرب شمشیر و صرف نظر از آنکه کلیسا او را به رسمیت می شناخت یا نه، به دست می آورد. البته هر دو (کلیسا و فرمانروا) به دلیل مجموعه ای از شرایط اجتماعی مجبور بودند در کنار یکدیگر زندگی کنند. گاه مناسبات آنها بسیار صمیمانه بود و گاه سردی و تیرگی بر روابطشان حاکم می شد. اگر فرمانروا فردی مذهبی و متدین بود کلیسا و قدرت سیاسی به یکدیگر نزدیک می شدند و اگر برعکس فرمانروا چندان در قید و بند شریعت نبود روابط دو کانون قدرت به سردی می گرایید. در فصل بعد خواهیم دید که این تقابل تاریخی میان کلیسا و فرمانروایان یا فئودال ها دست کم یکی از علل پدید آمدن رنسانس بود. در تمامی دوران فئودالیته این تقابل کم و بیش پایان ناپذیر میان این دو عرصه ادامه داشت و تنها رنسانس سبب پایان یافتن این دوپارگی در قدرت شد.

 

اینکه چرا در بخش غرب روم باستان «حکومت» و «کلیسا» به صورت دو قدرت جدا از یکدیگر در آمدند، ولی در بخش شرقی یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شدند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوت در شرق و غرب اروپا در زمان تجزیه امپراتوری بزرگ روم باز می گردد. یکپارچگی، نزدیکی یا همگرایی اجتماعی در شرق اروپا بسیار بیشتر از غرب بود. به علاوه شرق اروپا به مراتب متمدن تر، ثروتمند تر و پیشرفته تر به حساب می آمد. غرب اروپا، همانطور که پیش از این اشاره شد، از اقوام نیمه وحشی، شهرهای پراکنده، کم جمعیت و توسعه نیافته تشکیل می شد، در حالی که در شرق شهرها به مراتب بزرگتر، پرجمعیت تر، آباد تر، پررونق تر یا به تعبیر امروزی توسعه یافته تر بود. یکی از ملزومات پیشرفت و ترقی، دست کم در آن مقطع، وجود نهاد متمرکز و یکپارچه ای به نام حکومت بود، و در شرق اروپا، چنین ساختار قدرتی به مراتب بیشتر از غرب آن استقرار داشت. در شرق حکومت یا ساختار یک قدرت مرکزی چنان مستحکم بود که کلیسا نمی توانست بیرون از آن و به عنوان نهادی مستقل عرض اندام کند. در نتیجه و از همان آغاز مسیحی شدن حکومت یا بزرگان آن، کلیسا عملا در قدرت سیاسی مسلط ادغام شد. به عبارت دیگر «دین و سیاست» یکی شدند. ولی در غرب اروپا، به واسطه نبود یک قدرت مرکزی قوی، کلیسا توانست به عنوان نهادی مستقل از حکومت پا به عرصه بگذارد، به مرور زمان رشد کند و در نهایت به نهادی مستقل و قدرتمند مبدل شود، به صورتی که در طول قرون وسطی شاهد سنگینی سایه آن بر غرب اروپا هستیم؛ بنابراین یک دلیل دیگر وقوع رنسانس در غرب اروپا را باید وجود اقتدار بی چون و چرای کلیسا بدانیم. البته همانطور که می توان حدس زد و پیش تر هم به آن اشاره کردیم، در مقاطع زیادی در غرب دین و سیاست بسیار به یکدیگر نزدیک می شدند، زمانی که در راس قدرت سیاسی فرمانروایی ظاهر می شد که بسیار مذهبی بود و خود را عملا خادم کلیسا و حضرت عیسی مسیح (ع) می دانست.

 

چنین فرمانروایانی خود را خادم کلیسا می دانستند و یکی از وظایفشان را جهاد در راه کلیسا می انگاشتند؛ پس به منظور جهاد در راه خداوند شمشیر برداشته و در رکاب کلیسا به پیکار با دشمنان خدا و مسیحیت می شتافتند. نمونه برجسته چنین رویارویی هایی با دشمنان مسیحیت جنگ های صلیبی با مسلمانان بر سر تصاحب سرزمین مقدس بود که به مدت دو قرن (1300 – 1100) به طول انجامید. صرف نظر از پیامدهای دیگر جنگ های صلیبی، این جنگ ها بر اقتدار، ثروت و نفوذ کلیسای کاتولیک به شدت افزود و به نوبه خود عامل دیگری بر ظهور رنسانس شد.

 

اسرافیل: غرب چگونه غرب شد؟ صادق زیباکلام

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی